ياقوت الحموي ( مترجم : آيتى )

643

معجم الأدباء ( فارسي )

شعبى در كوفه به سال 104 وفات كرد . وى كاتب عبد الله بن مطيع عدوى بود و نيز زمانى كتابت عبد الله بن يزيد حطمى ، عامل ابن زبير ، بر كوفه بود . شعبى از قرّائى بود كه بر حجاج خروج كردند و او همراه با عبد الرحمن بن محمد بن اشعث در دير الجماجم با حجاج جنگيد . ابن هبيرة او را منصب قضا داد و از او خواست كه در شب‌زنده‌داريهايش با او شركت كند . شعبى گفت : مرا از يكى از اين دو معاف دار كه نمىتوانم هم قضاوت كنم و هم شب‌زنده‌دارى . شعبى گويد [ 1 ] : عبد الملك بن مروان مرا به سفارت نزد پادشاه روم فرستاد . نامهء خليفه را به او دادم و چند روز درنگ كردم تا پاسخ نوشته شد . جواب را گرفتم و بازگشتم . عبد الملك در نامه نگريست و رنگش دگرگون شد . گفت : مىدانى چه نوشته ؟ گفتم : سر نامه را مهر كرده بودند ، اگر هم مهر نكرده بودند آن را نمىخواندم كه نامهء من نبود . گفت : نوشته است ، عرب مىبايست كسى را كه نزد من فرستاده‌اى بر خود پادشاهى دهد . گفتم : يا امير المؤمنين او تو را نديده كه چنين نوشته . عبد الملك شاد شد و بخنديد . شعبى از بصره آمد ، گفتند : برادران ما مردم بصره را چگونه ترك كردى ؟ گفت : آنها را ترك كردم درحالىكه يكى از مواليشان بر آنها سرورى يافته بود . يعنى حسن بصرى ، مردى كه در امر دنيا از آنها بى نياز است و آنها در امر آخرت به دو نيازمند . اعمش گويد شعبى مرا گفت : اى اعمش كريم‌ترين مردم كسى است كه در دوستى سريع باشد و در دشمنى كند . مانند كوزهء نقره كه دير مىشكند و زود شكستگيش اصلاح مىگردد اما مردم فرومايه در مودت كندند و در عداوت سريع چون كوزهء سفالين كه زود مىشكند و شكستگيش دير اصلاح مىشود . داود بن ابى هند از شعبى حكايت كرده كه مردى چكاوكى صيد كرد . چون چكاوك را در دست گرفت . چكاوك گفت : با من چه خواهى كرد ؟ گفت : تو را مىكشم و مىخورم . گفت : من به قدرى خرد و بىمقدارم كه هيچ گرسنه‌اى را سير نتوانم كرد ولى اگر مرا رها كنى تو را سه پند مىدهم كه براى تو از خوردن من سودمندتر باشد . اولى را وقتى مىگويم كه در دست تو باشم و دومى را وقتى كه بر درخت روم و سومى را وقتى

--> [ 1 ] ابن عساكر 8 : 709 .